- یکشنبه ۲۱ام تیر، ۱۴۰۵
- بازدید: ۱۰ نفر
- بدون دیدگاه
ساعتها بعد، سارا را از روی کتانیهای سبزرنگش شناختند؛ همان کتانیهای نوی که آن صبح برای اولین بار با شوق پوشیده بود!
صبح روز نهم اسفندماه 1404بود. چند روز بیشتر از خرید لباس عید سارا نگذشته بود.مادر، موهایش را شانه زد، لباس فرم مدرسه را اتو کرد و آماده رفتن شد. سارا اما اصرار داشت آن روز، کتانیهای سبزرنگ و نویی را که برای عید نوروز خریده بودند بپوشد. با همان شوق کودکانه، آنها را به پا کرد و راهی مدرسه شد.
مادر تا لحظهای که سارا از پلههای مدرسه بالا رفت، ایستاد. سارا برگشت، دست تکان داد و وارد مدرسه شد؛ آخرین تصویری که از دخترش در ذهن مادر ماند.
ساعت ۱۱:۰۱، تلفن پدر به صدا درآمد. معلم سارا بود: «آقای شایسته... لطفاً هرچه سریعتر خودتان را به مدرسه برسانید.»پدر هنوز" فروشگاه" را باز نکرده بود که با شتاب راهی مدرسه شد. هنوز به میدان نرسیده بود که دود غلیظی آسمان را پوشاند و صدای انفجارهای پیاپی همهجا را لرزاند.
دلش فرو ریخت؛ انگار همه وجودش در یک لحظه خالی شد.
سارا، همراه با ۱۵۵ نفر دیگر، در جریان حمله هوایی جان خود را از دست داده بود.
از آن لحظه، دیگر فقط سارا نبود که ذهن پدر را درگیر کرده بود. او در کنار خانوادههای دیگر، میان آوار و آشوب، به دنبال نشانی از فرزندش میگشت؛ در کنار مردمی که هر کدام سهمی از آن اندوه بزرگ بر دوش داشتند.
ساعتها بعد، سارا را از روی کتانیهای سبزرنگش شناختند؛ همان کتانیهای نوی که آن صبح برای اولین بار با شوق پوشیده بود!
مسلم شایسته، همکار و نماینده گروه صنعتی بارز در میناب، میگوید: سختترین اندوهش تنها از دست دادن دخترش نیست؛ بلکه این فکر است که سارا، کودکی که حتی از صدای بوق ماشینها میترسید و گوش هایش را با دست می گرفت، در آن لحظههای پر از هراس چه بر او گذشته است...!؟ و این اندوه همیشه همراه اوست...
امروز، خانواده بزرگ بارز در کنار همکار عزیزمان، مسلم شایسته، و همه خانوادههایی که داغ از دست دادن عزیزانشان را بر دل دارند، ایستاده است. البته که بعضی دردها با هیچ واژهای تسکین نمییابند؛ اما همدلی، یادآوری و کنار هم بودن، شاید اندکی از سنگینی این غم بزرگ بکاهد.

ارسال دیدگاه
قوانین ارسال دیدگاه